من بی قراری هایم را به نخ نازکی بسته
و در جاده ای بی انتها به دنبال خود می کشم .
من عادتی دارم که هر شب ماه را از پشت پنجره ی بسته می نگرم ...
بیم دارم
یکی از این شب ها پنجره ی تنهاییم را کسی بشکند .
پس در همین جا در بوم خود لای درختان کاج پنهان می شوم .
یادت باشد به کسی نگویی من در آن جا در گورستان نقاشی شده خوابیده ام.
پ.ن : وقتی حوصله خودت را هم نداری...
|