| |
| سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385 |
| پایانی برای یک آغاز |
دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماهرویان باد هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش وز قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
حرف های دلم تمام شدنی نیست ولی می خواهم چشمانم را ببندم
به روی چه چیز نمی دانم؟!
شاید این بار تو را بیابم
شاید!
با چشمان بسته
در شب تاریک
|
|
| |
| سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385 |
|
یا مقلِّب القُلوبِ و الأبصار
یا مدبِّرَ اللَّیل و النَّهار
یا محوِّل الحَولِ و الأحوال
حوِّل حالنا الی أحسن الحال
بار الهی
تو را شکر می گویم
برای بودنم
برای بهار
برای بودنم در بهار
برای... |
|
| |
| شنبه 26 اسفند ماه سال 1385 |
|

چه خوش صید دلم کردی به نازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوش تر نمی گیرد
|
|
| |
| پنجشنبه 24 اسفند ماه سال 1385 |
|
دیروز در خم یک کوچه
بهار را دیدم
لبریز از شوق تازگی
به رهگذران سلام می کرد
و با پرنیان باد
شانه درختان کوچه را
تکان می داد
بهار را دیدم
مهربان و گرم
لرز سرمای زمستان را
از هر شاخساره به در می کرد
و جرات شکفتن می پراکند
دیروز بهار را پشت پنجره دیدم
بر کالبد گلدان یخ زده
روح گل می دمید
و بهار را دیدم
باغچه را در آغوش می کشید
و گونه سرد چشمه را
با بوسه گرم می کرد
و بهار را با جامه سبز دیدم
نوروز را به همه زمینیان
تهنیت می گفت
و رایحه عشق را با دستانی گشاده
بر چهره زمانه می پاشید
|
|
| |
| سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1385 |
| تقدیم به پریسای عزیزم |

من دلم می خواهد
در دم صبح بهار
شاخه ای از گل یاس
بوته ای از گل نرگس
بغلی از گل سرخ
همه را برگیرم
و بسازم سبدی از پر طاووس سپید
تا دهم هدیه به آنان که نوازش دادند
غنچه عشق و وفاداری را....
خوشحالم که به زودی می بینمت!
|
|