
گاهی ما کویریم و خدا باران،
خدا بر ما می بارد، یک ریز و بی امان، اما کویر خشک است.
اما کویر، سخت؛ اما کویر، سفت؛
بارش خدا بر آن فرو نمی رود. انبوه می شود و راه می افتد و سیل به پا می کند؛ پر هیاهو و پر غوغا.
و همه می فهمند که خدا بر ما باریده است؛
زیرا عاشق می شویم و نام آن سیل به راه افتاده، عشق است...

گاهی ما باغیم و خدا برف،
خدا بر ما می بارد؛ آرام و بی صدا، خاک باغ، نرم است و پذیرا. خدا بر آن می نشیند و ذره ذره در آن نفوذ می کند؛
بی هیچ غوغایی و بی هیچ هیاهو. و کم کم در آن پایین در عمق پنهان روح، سفره های روشن آب پهن می شود.
اما ما خاموشیم و دیگر کسی نمی داند که خدا بر ما باریده است،
هر چند که باز عاشقیم و نام آن سفره های روشن آب نیز عشق است.
|