اما نمی دانی چه شب هایی سحر کردم.
بی آن که یک دم مهربان باشند با هم پلک های من،
در خلوت خواب گوارایی.
وآن گاه گه شب ها که خوابم برد،
هرگز نشد کاید یه سویم هاله ای،یا نیم تاجی گل،
از روشنا گلگشت رویایی...
چقدر دلم برای این شعر تنگ شده بود. بیش تر از آن برای شب های روشن
و بیش تر بیش تر برای فاکتور بی خبری آن دنیای ایزوله ...
|